فوتبال
گاهی دوست دارم فرشتهی مرگ را روی شانهی چپم بنشانم و نامی برایش بگذارم. از او دربارهی مرگ بپرسم و روزی، بالاخره، تاریخی برای مرگم به من بدهد.
بگوید یک هفتهی دیگر بیشتر زنده نیستم.
میخواهم بدانم آن وقت مثل برتا به استقبال مرگ میروم، یا مثل ورونیکا آن یک هفته را زندگی میکنم؟
چه سؤال احمقانهای.
من در جنگی که هیچ نقشی در آن نداشتم، وقتی نمیدانستم حتی یک روز دیگر هم زنده میمانم یا نه، باز هم هیچ انتخابی برایم اهمیت نداشت.
زندگی یا مرگ؛ هردو برای من همانقدر پوچاند که تمسخرهایی که در فروشگاهی که برای خرید مایحتاجم به آن رفتهام میشنوم؛ دو بومی به زبان کرمانج چیزی دربارهام میگویند و بعد بلندبلند میخندند. من هم، وقتی شرم فروشنده و عذرخواهی را در چهرهاش میبینم، از آنجا خارج میشوم.
گاهی فکر میکنم شاید خیابانهای این شهر را برای آخرین بار میبینم.
این حس برایم تازه نیست. وقتی دانشگاهی دور از شهر خودمان قبول شدم هم همین حال را داشتم. روزهای قبل از رفتن، سعی میکردم همهجای شهر را خوب نگاه کنم؛ انگار ممکن بود دیگر هیچوقت برنگردم و همین ساختمانهای زمختی را که همه شبیه یکدیگرند، دوباره نبینم.
آخر شبها که از خیابانها میگذرم، گاهی هایده گوش میدهم، گاهی گیلمور و گاهی موسیقیهای بیکلامی که احتمالاً حتی اسم خالقشان را هم نمیدانم. صدا را بلند میکنم و یکی از معدود لذتهای کوچک باقیمانده را برای خودم نگه میدارم: خنکی، سکوت و تاریکی شب.
این روزها که خستهترم، تنها چیزی که هنوز مرا به واژهی زندگی متصل نگه داشته فوتبال است؛ که شاید تنها زمان باقیماندهای باشد که هنوز با آدمها در ارتباطم.
این روزها دیگر حرف مشترک زیادی ندارم که با کسی بزنم.