چیزی کم نیست

روی تختم دراز کشیده‌ام و به سقف اتاقم خیره شده‌ام.

هنوز سیزده ساله‌ام. زندگی ساده‌تر به نظر می‌رسد.

جوهر سیاهی به دل آسمان پاشیده‌اند. چشم‌هایم را به سقف دوخته‌ام؛ به همان سقفی که هر شب همان‌جاست.

تلاش می‌کنم خوابم ببرد.

چشم‌هایم را می‌بندم.


زیر درختی نشسته‌ام.

چهارزانو.

تا جایی که چشم کار می‌کند، اقیانوسی سبز از چمن است؛ سبزی آرامی که جایی در دوردست به دامنه‌ی کوه‌ها می‌رسد. بر نوک قله‌ها هنوز کمی برف مانده؛ انگار زمستان نمی‌خواسته همه‌چیز را رها کند و برود.

جوی باریکی از کنار پایم می‌گذرد.

آب میان سنگ‌ها راه خودش را پیدا می‌کند و کمی دورتر، به سمت کلبه‌ای می‌رود که احتمالاً شب را در آن خواهم گذراند.

نمی‌دانم کلبه از چه زمانی آنجاست.

نمی‌دانم پیش از من کسی در آن زندگی کرده یا نه.

مهم هم نیست.

صدای آب نزدیک است. گاهی روی سنگی می‌شکند، لحظه‌ای بلندتر می‌شود و دوباره آرام می‌گیرد.

از جایی که نمی‌بینم، صدای پرنده‌ای می‌آید.

باد آرامی از میان علف‌ها می‌گذرد.

عجیب است؛ چیزی کم نیست.

چشم‌هایم را می‌بندم و در خوابی که به رویای آن خوابیدم، فرو می‌روم...

هر صبح، نوشته‌های تازه و یک نوشته از یک غریبه.

همین. نه خبرنامه‌ای، نه تبلیغی. هر وقت خواستی، با یک کلیک لغوش کن.